قهوه، یک پیمانه شیر، بدون شکر ( قسمت پنجم )

خانه » داستان های سریالی » قهوه، یک پیمانه شیر، بدون شکر ( قسمت پنجم )
قهوه، یک پیمانه شیر، بدون شکر داستان رژیم لاغری دکتر کرمانی

قهوه، یک پیمانه شیر، بدون شکر داستان رژیم لاغری دکتر کرمانی

دیشب خواب دیدم که از یک کوچه‌ی تاریک و تو در تو که مرا یاد فیلم‌های جنگ‌جهانی دوم می‌انداخت در حال فرار بودم. نمی‌دانم چه کسی یا چه چیزی دنبالم بود اما فقط می‌دانستم باید فرار کنم. شبیه یک آدم دراز شده بودم که مثل یک مارمولک دست و پا داشتم اما باید به‌حالت خزیده می‌دویدم. دویدن که نه… انقدر شکمم و پاهایم بزرگ بود که نمی‌توانستم قدم‌های بلند بردارم و قدم‌هایم به‌طور کش‌دار و کندی دنبالم می‌آمد.

مدام برمی‌گشتم پشت سرم را نگاه می‌کردم که آن شخص یا موجود به من نرسد. بالاخره کوچه‌های تو در تو و تاریک و آجری و سیاه تمام شد و رسیدم به یک خط. یک خط که آن‌طرفش بهشت بود و زیر آن خط یک دره‌ی عمیق. نازنین و احسان و محمود پشت خط یعنی جلوی در بهشت ایستاده بودند. نازنین التماس می‌کرد به من که از خط رد شوم. محمود صبورانه دستش را جلوی من دراز کرده بود و با چشم‌هایش از من می‌خواست به او اعتماد کنم.

احسان با هراس به من نگاه می‌کرد و به آن خط، که حالا داشت گشادتر می‌شد و دره بیشتر دیده می‌شد. نازنین التماس می‌کرد. من هنوز یک مارمولک شکم‌گنده بودم یا چیزی شبیه دایناسور.

فکر می‌کردم به‌خاطر اضافه وزنم اگر پایم را در لبه‌ی بهشت بگذارم داخل دره سقوط می‌کنم. طاقت دوری آن‌ها را نداشتم. محمود دستش را درازتر می‌کرد. حالا دیگر خواهش می‌کرد که دستش را بگیرم، می‌ترسیدم که ران‌های بزرگم نگذارد درست قدم بردارم. می‌ترسیدم بیفتم توی دره. اگر کمی لاغر بودم، فقط کمی لاغرتر، می‌توانستم خیلی چابک از روی خط بپرم؛ اما نمی‌توانستم.

از صدای جیغ نازنین و احسان از خواب پریدم. نور شب‌خواب قرمز توی چشمم افتاد. احسان و نازنین، آرام در اتاق‌هایشان خوابیده بودند و من روی کاناپه‌ی داخل هال. درِ اتاق‌هایشان همیشه باز بود و می‌توانستم از همان‌جا مراقب‌شان باشم.

تمام صورتم خیس عرق بود. موهایم چسبیده بود پشت گردنم. ترس و وحشت از پریدن آن خط، هنوز در جانم بود. یک‌لحظه فکر کردم نکند برای محمود اتفاقی افتاده باشد. اما بعد فورا به این فکر کردم که چرا از آن خط نتوانستم بپرم؟ مدتهاست ندویده‌ام. شاید بیشتر از هشت‌سال. آخرین‌بار که دویدم آن‌وقت‌ها بود که با هم ناهار را در پارک می‌خوردیم.

احسان خیلی کوچک بود. دنبال احسان می‌دویدم تا گربه‌های پارک را اذیت نکند. بعد از آن هرچه فکر کردم یادم نیامد دویده باشم. شاید به‌همین‌خاطر خواب دویدن و فرار کردن دیدم. این هیکل جزء عذاب روح و جسم من شده.

حتی اگر خودم هم به آن فکر نکنم آن‌قدر ذهنم درگیر است که خوابش را می‌بینم. شاید به‌خاطر حرف‌ها و ناراحتی‌های امروز نازنین  این کابوس را دیدم. شاید هم ترس از شکستن رژیم و نداشتن اراده‌ این فکر‌های شیطانی را به سراغم آورده.

این افکار شیطانی می‌خواهد بزنم زیر همه‌چیز و بگویم «به‌درک مگر چقدر قرار است عمر کنم که همین چند صباح زندگی‌ام را هم با مقررات و بخور و نخور و خط‌کشی زندگی کنم…» اما من قول داده‌ام. به بچه‌هایم، به احسان، باید یادش بدهم سر آدم برود قولش نمی‌رود. باید به من افتخار کند، باید به خودش افتخار کند.

بلند شدم. آرام وارد اتاق نازنین شدم. نیم‌رخ و پشت به من، به خواب رفته بود. انگار نه انگار که امروز چقدر ماجرا پشت سر گذاشته. لباس‌هایی که ریخت‌و‌پاش کرده بود، هنوز همانجا روی هم تلنبار شده بود و حوصله‌ی جمع‌کردن‌شان را نداشت.

همان پیراهن قرمز را از بین لباس‌هایش بیرون کشیدم. تصمیم گرفتم آن را جایی مخفی ‌کنم. اصلا فکرش را هم نمی‌کند یک‌روز دوباره بتواند آن را بپوشد.

راستش من خودم هم فکرش را نمی‌توانم بکنم. بیست سانت خیلی زیاد است. اما من باید تشویقش کنم. من باید کاری کنم که او اراده‌اش را جمع کند. احسان هم یک لباس سفید دارد که مدت‌هاست فکر پوشیدنش را از سرش بیرون کرده.

دگمه‌های ردیف شکمش کم‌مانده از جا کنده شود. چقدر خوشحال می‌شوم و چقدر خوشحال می‌شوند که لباس‌هایشان را دوباره بپوشند. عجب روزی می‌شود آن روز! برایشان یک جشن واقعی می‌گیرم. یک جشن رکورد.

 

طاهره براتی‌نیا

امتیاز کاربرها
    به اشتراک بگذارید

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*