ورزش می کنم چون دوست ندارم مثل مادرم بشم!

خانه » صوت » ورزش می کنم چون دوست ندارم مثل مادرم بشم!
ورزش می کنم چون دوست ندارم مثل مادرم بشم!

ورزش می کنم چون دوست ندارم مثل مادرم بشم!

arrow-download-iconدانلود فایل صوتی

 

امیدوارم وقتی به سن مادرم برسم همچنان بتونم تنیس بازی کنم، این حرفی بود که مادرم درباره مادربزرگ ۹۴ ساله م می گفت. مادر بزرگم زنی فعاله که تا این سن هنوزم کم نیاورده. در حالی که حرف مادرم رو با سر تایید می کردم به این فکر بودم که اصلا می تونه به سن مادربزرگم برسه یا نه؟

مادرم بر اساس قد و وزنی که داره چاق به حساب میاد. ۵۰ سالشه و همیشه درگیر وزنش بوده حتی قبل از به دنیا اومدن من. تا به حال چهار تا عمل جراحی در رابطه با چاقیش داشته. هر بار که به دیدنش می رم به نظر سنگین تر و کندتر شده و کارهایی مثل بالا و پایین رفتن از پله ها، ایستادن برای مدت طولانی و دوچرخه سواری رو سخت تر انجام میده. از این می ترسم که دیگه راهی برای کمک کردن به مادرم پیدا نکنم!

خودم تا به حال توی سه ماراتن شرکت کردم، هر روز صبح قبل از اینکه سرکار برم ورزش می کنم و به برنامه ریزی و پختن غذاهای سالم علاقه دارم. دوستام همیشه میگن من یکی از متناسب ترین آدمایی هستم که می شناسن.

از همه این فعالیت ها خیلی لذت می برم اما چرا دروغ بگم، بخشی از انگیزه من برای ورزش کردن و سالم غذا خوردن ترسیه که تو ذهنم دارم: اگه سلامتیم رو به یه اولویت تبدیل نکنم، آخرش منم مثل مادرم می شم!

باید اعتراف کنم مادرم، سرچشمه عشقم به غذاهای سالم و ورزش کردنه. مادرم مثل تصوری که از آدمای چاق دارید، افسرده و یجا نشین نیست.

بیشتر زندگیش رو به عنوان مربی خصوصی یا گروهی تو باشگاه های فیتنس گذرونده. یادم میاد وقتی بچه بودم باهاش توی آشپزخونه تمرینات ایروبیک انجام می دادم. اون، توی یه پیاده روی کوهستانی با پدرم آشنا شده و هر دوشون توی ۲۰ سالگی در ماراتن شرکت کردن. در تمام کودکیم، یکی از تفریحات خانوادگی ما فعالیت هایی بود که تحرک داشتن.

مادرم بعد از بهبود آسیب دیدگی زانوش، دوباره سراغ کارایی که دوست داشت رفت مثل شنا کردن، پیاده روی های طولانی و پختن وعده های بی نظیری که با استفاده از محصولات مزرعه خودمون درست می کرد.

اما هربار که درباره بهتر شدن در یوگا، بهبود درد آرتروزش و اینکه دوست داره مسافت بیشتری رو با دوچرخه ش رکاب بزنه صحبت می کنه، هیچ کمکی از دستم برنمیاد چون فیل بزرگ چاقی وسط این بحث ایستاده.

می بینم که وزن مادرم بین اون و هر کاری که دوست داره انجام بده ایستاده. یادم میاد این اواخر وقتی باهاش مسافرت می رفتم چون نمی تونست مسافت زیادی رو پیاده روی کنه از خیلی از گشت و گذارها محروم شدیم و خودش از این بابت خیلی ناراحت بود.

توی اون مسافرت هیچ وقت مستقیما نگفتم که چه حسی دارم اما صحبت های مبهمی درباره غذا، وزن و سلامت داشتیم. تو نگاه اول به نظر میومد می خواد انکار کنه اما متوجه شدم به همون اندازه که من می خوام سالم باشم اون هم تلاش می کنه، پس تصمیم گرفتم خودم رو به گرفتاری هاش اضافه نکنم.

اگر هر مریضی مزمن دیگه ای بود شاید بهتر و راحت ترمی شد درباره ش صحبت کنیم. مثلا سرطان بیماری غم انگیز و سختیه که میشه درباره ش صحبت کرد اما به اندازه چاقی، بار گناه و قضاوت شدن رو روی شونه ی آدم نمی ذاره.

دوستم که سابقه خانوادگی سرطان پوست داشت، همش درباره اینکه باید بیشتر از افراد عادی حواسش به استفاده از ضد آفتاب باشه صحبت می کرد چون می دونست اگه توجه نکنه چه اتفاقی ممکنه بیفته!

وقتی با مادرم صحبت می کنم معمولا حاشیه می ریم و درباره مسائلی مثل احساس سالم بودن یا بیشتر انرژی داشتن صحبت می کنیم. یه چیزی هست که باعث می شه اضافه وزن و چاقی بیشتر از یه بیماری بالینی معمولی به نظر برسه. چاقی روی غرور، حس گناه و احساسات تاثیر میذاره. حتی صحبت درباره اون هم همین طوره و به خاطر همین نمی تونم درست به مادرم بگم که چقدر برای سلامتیش نگرانم.

فیتنس تبدیل به قسمت بزرگی از هویتم شده و برای هر کاری که انجام می دم مثل یه انگیزه مثبت عمل می کنه. می دونم که بالا رفتن وزنم مثل یه زنگ خطره چون تحقیقات نشون داده کودکانی که والدینشون چاق باشن بیشتر در خطر این مشکل قرار دارن. تصور کاملی از چاقی و محدودیت هایی که برام می تونه ایجاد کنه دارم، بنابراین نمی خوام دچارش بشم.

شاید این حرف ها خود خواهانه به نظر برسه. من کسی نیستم که درگیر چاقیه، من کسی نیستم که هر روز با خودش وزن اضافی حمل می کنه و برای کنترل بدنش ناتوانه. من کسی نیستم که مفاصلش زیر وزنی که سال ها باهاش درگیر بوده دچار مشکل شده. پس چرا باید از این مشکلات بنالم؟!

خب من از مادرم متنفر نیستم، اضافه وزنش هیچوقت باعث نشد مادر و الگوی فوق العاده ای نباشه و هر وزنی هم که داشته باشه من عاشقشم. وقتی بچه بودم بهش می گفتم هیچ وقت وزنش رو کم نکنه چون آغوشش خیلی خوب بود، مخصوصا وقتی دستهاش رو دورم حلقه می کرد. اما چون خیلی بهش نزدیکم از دردی که می کشه به خوبی خبر دارم. اون از مشکلش احساس گناه می کنه، عذاب می کشه و ناامیده.

بعد از گذشت این سال ها متوجه شدم بهترین کاری که می تونم براش انجام بدم اینه که هر کاری که انجام میده دوست داشته باشم و حمایتش کنم. اما وقتی به چیزی می رسیم که می تونم کنترلش کنم، همه ی تمرکز و انرژیم رو روی متناسب و سالم موندن میذارم تا مطمئن بشم بچه های خودم هرگز با مشکلی که من باهاش روبرو هستم درگیر نشن!


کاری از گروه ترجمه به اندام ( دکتر کرمانی )
Sending
User Review
0 (0 votes)
    به اشتراک بگذارید

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

نظرات شما

mary ۰۸ آبان ۱۳۹۵

تاثیر گذار بود