ثبت نام و دریافت رژیم غذایی راهنمای ثبت نام 32143-025

قهوه، یک پیمانه شیر، بدون شکر

قهوه، یک پیمانه شیر، بدون شکر قسمت پانزدهم (آخر)

ـ مامان یه ساعتی بریم لباس چیزی بخریم برای عروسی؟ لباس ندارم. سرم را از لای در شیشه‌ای لباسشویی چرخاندم به سمت نازنین. ناراحت لم داده بود به دیوار و زمین را نگاه می‌کرد. ـ احسان هم فکر کنم لباس نداره. دیشب بهم گفت روش نمی‌شه به شما بگه. لبا‌س‌ها را ریخنم توی لباسشویی و […]

قهوه، یک پیمانه شیر، بدون شکر (قسمت چهاردهم )

سه‌روز دیگر عروسی پارسا بود. عده‌ای به خانه‌ی عروس رفته بودند تا وسایلش را بچینند. نازنین هم با دخترخاله‌هایش رفته بود همانجا. اما من تصمیم گرفتم بروم خانه‌ی خواهرم شهلا. همیشه کارهایی که خانه‌ی مادرعروس یا داماد هست نادیده گرفته می‌شود. مطمئن بودم خواهرم کارهای زیادی دارد که کسی نیست کمکش کند. جلوی در خانه‌ی […]

قهوه، یک پیمانه شیر، بدون شکر (قسمت سیزدهم )

روی صندلی، روبروی آینه، به خودم خیره شده بودم. موهایم لخت و سیخ افتاده بود دوطرف صورتم. همیشه سر کوچکم میان تن بزرگم، اذیتم می‌کرد. گاه فکر می‌کردم اگر کمی موهایم را فر می‌کردم یا پوش می‌دادم شاید با اندام بزرگم هماهنگ‌تر می‌شد. اما در این چهل‌روز، هشت کیلو اضافه‌باری که زمین گذاشته بودم، آنقدر […]

قهوه، یک پیمانه شیر، بدون شکر ( قسمت دوازدهم )

امروز صبح که احسان از کانون و کلاس شنا برگشت، خانه را روی سرش گذاشت. چهارتا بلیط استخر، دو تا ویژه بانوان و دو تا ویژه آقایان نیم‌بها گرفته بود و همه‌مان را بیدار کرد که بلیط‌ها را نشانمان بدهد. بعد هم وادارمان کرد هرطور شده به او قول بدهیم امشب می‌رویم استخر. واقعا این […]

قهوه، یک پیمانه شیر، بدون شکر (قسمت یازدهم )

روی کاناپه دراز کشیده بودم و به پله‌های توی هال نگاه می‌کردم که هر لحظه وسوسه‌ام می‌کرد از پائین تا بالایش بروم و برگردم و ببینم مثل سابق زانوهایم را بلند می‌کنم یا نه، راحت‌تر قدم بر می‌دارم. فکر کردن به آن یازده‌پله برایم سخت‌تر از انجامش بود. همه‌اش فکر می‌کردم اگر روی پله‌ی ششم […]

قهوه، یک پیمانه شیر، بدون شکر (قسمت دهم )

حلیم‌پزان مادر‌محمود امسال افتاد شب بیست‌و‌یکم. حلیم را از شب قبل می‌پخت طوری که شب بیست‌ویکم بتواند برای افطار آن را به در خانه‌ی همسایه‌ها ببرد. از ظهر آنجا بودیم. تا لحظه‌ی افطار و تا وقتی کاسه‌های حلیم را جلوی خودم ندیدم فکر می‌کردم امسال به راحتی می‌توانم از خیر خوردنش بگذرم. حلیم حاج‌خانم واقعا […]

قهوه، یک پیمانه شیر، بدون شکر (قسمت نهم )

برنامه‌ی غذایی جدید و میزان پایداری‌مان را که دیدیم دیگر باورمان شد که داریم راه را درست می‌رویم. پائین برگه، پیام قشنگی یادداشت کرده بودند. “انسان‌های بااراده شکست را راهی برای رسیدن به موفقیت می‌دانند. ادیسون 999 نوبت در ساخت لامپ شکست خورد… ولی ادامه راه و اصرار بر رسیدن به هدف او را موفق […]

قهوه، یک پیمانه شیر، بدون شکر (قسمت هشتم )

  مامان، انبوه نخود‌سبز و لوبیا‌سبز و باقالا را گرفته و ریخته بود کف اتاق و هر کدام گوشه‌ای نشسته بودیم به پاک‌کردن. این کار هرساله‌ی مامان بود. دم‌دمای تابستان که می‌شد بیست‌سی‌کیلو می‌گرفت، پاک‌می‌کردیم ،مقداری به خودمان می‌داد و بقیه را می‌گذاشت توی فریزر. گاهی فکر می‌کردم این عادت‌های هرساله، این فکر کردن‌های بیش‌ازحد […]

قهوه، یک پیمانه شیر، بدون شکر (قسمت هفتم )

محمود سرش را از گوشی‌اش برداشت و خنده‌ای نصفه ‌نیمه زد. ـ محبوبه میگه برای فردا افطار بریم خونشون؟ محبوبه خواهربزرگ محمود بود. معمولا ارتباط زیادی به جز همان حال‌واحوال مرسوم خانوادگی با هم نداشتیم. هر کسی جای من بود وقتی می‌دید خواهرشوهرش خیاط است با ذوق‌وشوق پارچه‌های توی بقچه‌مانده‌اش را هم می‌برد تا یک […]

قهوه، یک پیمانه شیر، بدون شکر (قسمت ششم )

محمود شب می‌رسید. از همان دیروز که گفته بود فردا شب خانه است، دیگر با او تماسی نداشتم. تمام کابینت‌ها را زیر و رو کردم تا یک مشت عدس پیدا کنم و برای محمود غذای مورد علاقه‌اش را بپزم. عاشق عدس‌پلو و گوشت‌ چرخ‌کرده بود. غذایی که امکان نداشت حتی یک‌بار هم در عسلویه بخورد. […]

قهوه، یک پیمانه شیر، بدون شکر ( قسمت پنجم )

دیشب خواب دیدم که از یک کوچه‌ی تاریک و تو در تو که مرا یاد فیلم‌های جنگ‌جهانی دوم می‌انداخت در حال فرار بودم. نمی‌دانم چه کسی یا چه چیزی دنبالم بود اما فقط می‌دانستم باید فرار کنم. شبیه یک آدم دراز شده بودم که مثل یک مارمولک دست و پا داشتم اما باید به‌حالت خزیده […]

قهوه، یک پیمانه شیر، بدون شکر (قسمت چهارم )

نازنین آماده شده بود و داشت توی کیفش را وارسی می کرد که چیزی جا نگذاشته باشد. ـ الکی ماشین بابا افتاده تو خونه، اونوقت ما باید پول آژانس بدیم راست می‌گفت. محمود هر وقت می‌رفت، ماشین را می‌گذاشت خانه. امید داشت بالاخره یک روزی از گواهی‌نامه‌ام استفاده کنم. اصلا آنقدر استفاده نکرده‌ام که یادم […]