گفت وگو با یک چاق

خانه » انواع رژیم ها » رژیم لاغری » گفت وگو با یک چاق

گفت وگو با یک چاق

گفت : آقای دکتر چرا دو باره چاق شدم .؟
گفتم : چون دو باره به بخور بخور رو کردی .
گفت : مگر قرار بود نخورم ؟
گفتم : قرار بود به اندازه نیازت بخوری .
گفت : من همان را خوردم .
گفتم : اگر اندازه نیاز خورده بودی چاق نمی شدی .
گفت : پس من چه اندازه خوردم ؟
گفتم : شما به اندازه اشتها و رغبت که داری خوردی.
گفت : چه فرقی دارد ؟
گفتم : فرق بین نیاز و رغبت فرق بین چاق و خوش اندام است .
گفت : لطفاً توضیح دهید ؟
گفتم : نیاز ما محدود است . زیرا سوخت ما محدود است .
گفت : بدن ما چند کالری نیاز دارد ؟
گفتم : چه کاره هستید .
گفت : چرا .
گفتم: چون سوخت خانم کارگر دو برابر خانم خانه دار است.
گفت :من خانه دارم با دو بچه وکل کارهای منزل واطفال بر عهده خودم است .
گفتم: آیا رژیم های تکراری داشتی .
گفت :چرا این سؤال را می کنید .
گفتم : سوخت افرادی که رژیمهای تکراری دارند کمتر می شود وبدن آنان در مقابل رژیم مقاوم می شود .
گفت : من از وقتی که یادم است در حالت رژیم هستم .
گفتم : برای شما هر یک کیلوگرم از وزن بدنتان روزانه ۲۷ کالری می سوزان.
گفت من ۸۰ کیلوگرم هستم .
گفتم : ۸۰ ضرب در ۲۸ مساوی ۲۱۶۰
گفتم : اگر این مقدار کالری را در روز بخورم ماهی چند کیلوگرم کم می کنم .
گفتم : هیچی کم نمی کنی .
گفت : چرا؟
گفتم : چون ۲۱۶۰ کارلری مورد نیازت برای تامین نیاز بدن است .
گفت :اگر می خواه کم کنم چی ؟
گفتم : اگر می خواهی کم کنید روزانه ۲۰ کالری برای هر یک کیلوگرم .
گفت : ۸۰ کیلوگرم ضرب در بیست .
گفتم : ۱۶۰۰ کالری .
گفت : اگر سیر نشدم چی
گفتم : سالاد یا دیگر غذاهای آزاد بخور تا سیر بشوید .
گفت : پس رغبت ما چیست ؟
گفتم : متاسفانه رغبت چاق نا محدود است و پایان نا پذیر .
گفت : اشتها و رغبت را چکار کنم ؟
گفتم : باید با رغبت و اشتها بجنگید و آن را پایمال کنید .
گفت : مثال بزنید .
گفتم : نیاز شام شما نصف پیتزا است ولی رغبت شما یک پیتزا است .
گفت : چکار کنم ؟
گفتم : نیازت که نصف پیتزا است میل کنید ، و رغبت خوردن یک پیتزای کامل را پایمال کنید .
گفت : تا چه مدت این رفتار را داشته باشیم ؟
گفتم : تا وقتی که زنده هستید .
گفت : آقای دکتر اگر تا آخر عمر باشد خیلی سخت است .
گفتم : ولی ارزش آن را دارد .
گفت : آقای دکتر آدم سیر بمیرید بهتر تست یا گرسنه بمیرد .؟
گفتم : اشتباه می کنید .
گفت : چرا؟
گفتم : اگر خدا ما را برای خوردن خلق کرده بود ، گفته شما منطقی بود .
گفت : پس چی ؟
گفتم : عزیزم ؛ ما می خوریم که زنده باشیم ، نه زنده ایم که بخوریم .
گفت : پس بمیرم بهتر است .
گفتم : در نتیجه گیری تجدید نظر کن .
گفت : سرش را پایین انداخت و رفت و متاسفانه مثل بیشتر چاق ها تجدید نظر نکرد .

Sending
User Review
1 (1 vote)
    به اشتراک بگذارید

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*