اعتماد به نفسی که با رژیم به دست آوردم یه دنیا برام ارزش داره

مصــاحبه اختصاصی

با زینب رئیسی

جدیدترین رکوردار وب سایت دکتر کرمانی



زینب رئیسی هستم ۲۱ سالمه و تو استان فارس زندگی می کنم. همه ی اعضای خانواده م خوش خوراک و البته تپل هستن. یکی از لذت بخش ترین تفریح ها برام غذا خوردنه. یعنی همین علاقه ی زیاد به غذا و البته خوش خوراک بودن خانواده باعث شد که منم زیاد از حد غذا بخورم و وزنم بالا بره. یهو به خودم اومدم و دیدم ۹۴ کیلو شدم. اونم تو سن ۲۱ سالگی که انقدر دخترا روی ظاهرشون حساسن. وقتی وزنم رو روی ترازو دیدم خیلی غصه م گرفت. حالا اون به کنار تو این سن کم کمر درد هم گرفته بودم. اعتماد به نفسم هم که دیگه نگم، افتضاح پایین اومده بود. اکثرا لباسای گشاد می پوشیدم که اضافه وزنم معلوم نباشه. چندبار رژیم گرفتم و ورزش کردم، اما سریع خسته می شدم و نیمه کاره رهاشون می کردم. به پیشنهاد یکی از دوستام قرص ال کارنیتین مصرف کردم. شنیده بودم که ال کارنیتین سوخت و ساز بدنو بالا می بره و لاغر می کنه. چند مدتی استفاده کردم، اما هیچ نتیجه ای نگرفتم. بالاخره تا تغذیه درست نباشه نه قرص و نه هیچ چیز دیگه ای نمی تونه به آدم کمک کنه. مشکل اینجا بود که من نمی تونستم خودمو در برابر غذاها کنترل کنم و هیچ اراده ای هم برای کاهش وزن نداشتم.
همیشه دنبال یه رژیمی بودم که غذاهای مورد علاقه مو ازم نگیره. عاشق فلافل و خورشت بادمجان هستم و ترس از اینکه تو رژیمم نتونم این دو تا غذا رو داشته باشم (چون تو رژیم های قبلی اجازه ی خوردن غذاهای چرب رو نداشتم)، باعث شده بود نسبت به همه ی رژیما بدبین بشم. اصلا تصورم در مورد رژیم، غذا نخوردن، گرسنگی و محدودیت بود و به فکرمم نمی رسید که ممکنه رژیمی باشه که همه غذایی توش وجود داشته باشه.
خلاصه، یه روز مامانم گفت آخر هفته می خوایم بریم خونه خاله مریم. خاله مریم یکی از دوستای قدیمی مامانم بود که به دلیل صمیمیت زیاد خاله صداش می کردیم. یه خانم تپل خیلی مهربون با قد متوسط که من عاشقش بودم. به خاطر کار شوهرش رفته بودن تهران و بعد از ۳ سال برگشته بودن شیراز. با اینکه بعد از اضافه وزن هیچ علاقه ای به رفتن مهمونی و هیچ اعتماد به نفسی برای پوشیدن لباس های تنگ نداشتم برای دیدن خاله بال بال می زدم.
خلاصه پنجشنبه شد و ما برای مهمونی شال و کلاه کردیم. همین که خاله مریم در رو باز کرد، من و مامان شوکه و خیره نگاهش کردیم. خاله مریم که فهمیده بود تعجب ما برای چیه، گفت: “بیاید تو براتون می گم عزیزم.”
خاله مریم مثل خودم تپل مپل بود و از وقتی که یادم میاد همینجوری دیده بودمش. اما اون روز به قدری لاغر و جوون شده بود که هر کی نمی دونست فکر می کرد هم سن و سال منه.

وزن اولیه: ۹۴ کیلو گرم

وزن پایانی: ۷۶ کیلو گرم

میزان کاهش وزن: ۱۸ کیلو گرم

همیشه دنبال یه رژیمی بودم که غذاهای مورد علاقه مو ازم نگیره. عاشق فلافل و خورشت بادمجان هستم و ترس از اینکه تو رژیمم نتونم این دو تا غذا رو داشته باشم، باعث شده بود نسبت به همه ی رژیما بدبین بشم


بعد از یه سلام و احوالپرسی گرم مامانم گفت: “خوب از خودت بگو ببینم چکار کردی انقدر لاغر شدی. چقدر جوون تر شدی، خوش به حالت. توروخدا بگو بلکه زینب ما هم بتونه خودشو لاغر کنه.” یه لحظه خجالت کشیدم و با دلخوری به مامان نگاه کردم. ولی تو دلم هی خدا خدا می کردم که راز لاغریشو بهم بگه. دیگه تحمل نداشتم. وسط حرفای مامان پریدم و گفتم: “خاله زودتر بگو چه قرصی خوردی انقدر لاغر شدی”. خاله مریم با تعجب نگاهم کرد و گفت: “عزیزم من اصلا قرص نخوردم. رژیم گرفتم اونم چه رژیمی!”
مامانم با پوزخند گفت: “من که فکر نمی کنم این رژیما روی زینب ما اثری داشته باشه. چون ماشالله انقدر شکموئه که نمی تونه از فلافل و بامجون چرب و چیلی بگذره.” این، دفعه ی دوم بود که مامانم ضایعم کرده بود. پیش خودم فکر کردم وقتی مامانم اینطوری در موردم فکر می کنه، دیگه چه برسه به دیگران. تو همین فکرا بودم که یدفعه با حرف خاله مریم گوشام تیز شد. داشت به مامان می گفت حالا کی گفت فلافل و بادمجون نخوره. این رژیمی که من گرفتم همه غذایی توش بود. حتی پیتزا، تو که می دونی من از پیتزا نمی تونم بگذرم ….”. همینطوری داشت تعریف می کرد و منم پیش خودم فکر می کردم چه خوب، این همون رژیمیه که دنبالش هستم.
فردای اون روز با کمک خاله مریم تو رژیم آنلاین دکتر کرمانی ثبت نام کردم و برنامه ی رژیمم رو گرفتم. به پیشنهاد کارشناس های ورزشی دکتر برنامه ورزشی رو هم گرفتم و با وجود کمر درد ورزش هایی که بهم داده شده بود رو انجام دادم. البته این ورزشا با توجه به کمر درد بهم داده شده بودن. ۶ ماه گذشت و من روز به روز به اندام ایده آلم نزدیک تر می شدم. خیلی سبک تر شده بودم و کمر دردم هم خیلی خیلی بهتر شده بود.
اعتماد به نفسمو که نگو. انقدر بالا رفته بود که برای مهمونی ها پیش قدم می شدم. لباس هایی که خیلی دوسشون داشتم، اما به خاطر تنگ شدن کنار گذاشته بودم، از چمدون در آوردم و با خوشحالی پوشیدم. وای چه حس فوق العاده ایه وقتی می بینی لباسایی که به امید لاغر شدن نگهشون داشتی رو بتونی دوباره بپوشی. چند بار تصمیم گرفته بودم همه رو بدم بره، اما دلم نمی اومد. یعنی بیشتر برای اینکه انگیزه ی لاغری برام داشت، نگهشون داشته بودم.
خیلی سریع این ۶ ماه گذشت و من اصلا نفهمیدم چجوری ۱۸ کیلو وزن کم کردم. ۷۶ کیلو شده بودم و به خودم افتخار می کردم. هر دفعه که یکی از دوستا یا فامیلا منو می دیدن و بهم می گفتن: “زینب چقدر خوب شدی!” کلی انگیزه می گرفتم. با اینکه خیلی اندامم خوب شده و دیگه کمردرد ندارم اما دلم می خواد ۱۰ کیلو دیگه وزن کم کنم.
بزرگترین رمز موفقیتم انرژی و انگیزه ای بود که از کارشناسای دکتر کرمانی می گرفتم. اون مقاومت ذهنی که نسبت به رژیم داشتم برطرف شده بود و دیگه دلم نمی اومد با پرخوری خرابش کنم.


توصیه ی من به همه ی عزیزانی که از چاقی رنج می برن اینه که:
۱- از تغییر تو زندگیتون نترسید. تغییر همیشه باعث رشد و پیشرفت می شه.
۲- به اهداف و نتیجه ی خوبی که از رژیم به دست می یارید، فکر کنید.
۳- هیچ وقت ناامید نشید.

Sending
User Review
5 (1 vote)