حمیداوی هستم؛ تا شش ماه پیش وزنم ۱۳۵ کیلو بود و وقتی توی آینه نگاه میکردم، بیشتر از اینکه خودم رو ببینم، خستگی و بیانگیزگی رو میدیدم. سالها بود مثل یه آدم بیبرنامه از کنار این موضوع رد میشدم؛ هر وقت میفهمیدم چقدر اضافه وزن دارم، با یه جمله ساده موضوع رو از ذهنم دور میکردم: «از فردا شروع میکنم.»
اما حقیقت اینه که «فردا» هیچوقت نمیرسه، مگر اینکه خودت بهش اجازه بدی. نقطه شروع واقعی برای من روزی بود که بعد از بالا رفتن از چندتا پله، اونقدر نفسنفس زدم که مجبور شدم بشینم. اون لحظه احساس کردم دیگه نمیتونم همینطوری ادامه بدم. هم خجالت کشیدم، هم ناراحت شدم و هم از خودم عصبانی بودم که چرا اینقدر خودم رو رها کردم.
تصمیم گرفتم بدون اینکه دنبال راههای عجیب و غریب باشم، فقط شروع کنم. نه با یک رژیم سخت و ممنوعیتهای طاقتفرسا، نه با ورزش سنگین از روز اول؛ بلکه با یک تغییر منطقی و قابل اجرا. اولین قدمم این بود که غذاهام رو منظم کنم. حجم وعدهها رو کمتر کردم، نوشابه، شیرینی و هلههولهها رو کنار گذاشتم، آب خوردنم رو زیاد کردم و وعدههام رو سر ساعت خوردم. شاید ساده به نظر برسه، اما همین تغییرات کوچک توی ماه اول باعث شد پنج کیلو وزن کم کنم. اون پنج کیلو برای من خیلی بیشتر از یک عدد بود؛ انگار یه نشونه واضح بود که اگه ادامه بدم، نتیجه میگیرم.
بعد از اینکه بدنم کمی سبکتر شد، ورزش رو اضافه کردم. اول فقط پیادهروی داشتم؛ آرام و کوتاه. بعد کمکم دویدنهای کوتاه رو شروع کرد. صادقانه بگم، روزهای زیادی بود که واقعاً سخت میگذشت. گاهی خسته میشدم، گاهی حوصله نداشتم و حتی بعضی روزها حس میکردم پیشرفتی ندارم. اما هر بار که خواستم جا بزنم، به اون روزی فکر کردم که روی پلهها نشسته بودم و از شدت خستگی حس کرده بودم دیگه نمیتونم. همون تصویر باعث میشد دوباره ادامه بدم.
وزن اولیه: 135 کیلوگرم
وزن پایانی: 110 کیلوگرم
میزان کاهش وزن: 25 کیلوگرم
کاهش وزن فقط به رژیم و ورزش مربوط نیست؛ یه نبرد ذهنیه. ذهن آدم هزار جور بهانه میاره که امروز ورزش نکن، یه چیزی بخور، فردا جبران کن. اما وقتی چند بار در برابر این وسوسهها مقاومت میکنی، کمکم ذهنت هم مثل بدنت تربیت میشه.
هر دفعه که از یه وسوسه میگذری، انگار یه لایه جدید از قدرت و اعتمادبهنفس توی وجودت ساخته میشه. همین تغییرات ذهنی بود که منو نگه داشت و باعث شد مسیر رو تا آخر ادامه بدم.
وقتی وزنم به ۱۲۰ کیلو رسید، تازه عمق تغییرات رو فهمیدم. بدنم سبکتر شده بود، تنفسم راحتتر، خوابم بهتر و انرژیم خیلی بیشتر شده بود. حتی صبحها که از خواب بیدار میشدم حس میکردم یه آدم جدیدم؛ نه فقط به خاطر ظاهر متفاوت، بلکه به خاطر ذهن مرتبتر و اعتمادبهنفس بالاتری که پیدا کرده بودم. اینبار در آینه یه آدم خسته نمیدیدم، بلکه کسی رو میدیدم که داره روی خودش کار میکنه و نتیجه میگیره.
از اونجا به بعد، مسیرم مشخصتر شد. بقیه متوجه تغییرم میشدن و مدام میپرسیدن چیکار کردی؟ رژیم خاص داشتی؟ داروی خاصی خوردی؟ و من همیشه یه جواب داشتم: «نه، فقط شروع کردم و ادامه دادم.» این ادامه دادن مهمترین بخش ماجرا بود. کاهش وزن یک اتفاق ناگهانی نیست؛ مجموعهای از انتخابهای کوچیکه که هر روز تکرار میشن و در نهایت یه نتیجه بزرگ میسازن.
وقتی ترازو عدد ۱۱۰ رو نشون داد، ایستادم و چند لحظه فقط نگاهش کردم. ۲۵ کیلو کاهش وزن در شش ماه… باورش سخت بود. اما چیزی که منو بیشتر خوشحال کرد این نبود که ۲۵ کیلو وزنم کم شده؛ این بود که توی این مسیر خودم رو پیدا کرده بودم. من فهمیده بودم که میتونم به خودم پایبند بمونم، میتونم سختیها رو تحمل کنم و میتونم به هدفم برسم؛ حتی اگه مسیرش طولانی و دشوار باشه.
الان وقتی به گذشته نگاه میکنم، میفهمم وزن از دست رفته فقط بخش کوچیکی از ماجرا بوده. چیزهای مهمتر زیادی بهدست آوردم: اعتماد به نفس، سلامت بیشتر، ذهن آرامتر، اراده قویتر و ایمان به اینکه اگر چیزی رو بخوام، واقعاً میتونم بهش برسم. کاهش وزن برای من فقط یه تغییرفیزیکی نبود؛ یه تحول شخصی بود. فهمیدم تا وقتی بهانه هست، تغییر نیست؛ اما وقتی تصمیم واقعی میگیری، راه خودش رو باز میکنه.
اگه الان تویی که داری این متن رو میخونی حتی کمی به کاهش وزن فکر میکنی، ازت میخوام که:
• منتظر زمان مناسب نباشی، بهترین زمان همین لحظهست.
• قرار نیست از فردا همه چیز عالی بشه، فقط باید شروع کنی.
• یه شروع کوچیک، مسیر رو میسازه.