وقتی به هشت ماه گذشتهام نگاه میکنم، هنوز هم باور کردنش برایم سخت است. من، زینب رضازاده، کسی که سالها میان رژیمهای مختلف، تلاشهای نصفهنیمه، امیدهای کوتاه و ناامیدیهای طولانی سرگردان بود، توانستم در یک مسیر واقعی و ماندگار، ۳۰ کیلو وزن کم کنم. عددها سادهاند: وزن اولیه ۱۰۲ کیلو، وزن پایانی ۷۲ کیلو. اما آنچه پشت این اعداد پنهان شده، داستانی است پر از اشک، لبخند، خستگی، انگیزه، یادگیری و دوباره برخاستن.
سالها بود که وزن بالا مثل باری بزرگ روی شانههایم نشسته بود. نه فقط از نظر ظاهری؛ بلکه از نظر روحی، از نظر انرژی روزانه، از نظر کیفیت زندگی. اما یک روز—دقیقاً همان روزی که همهچیز تغییر کرد—در آینه نگاه کردم و تصمیم گرفتم با خودم صادق باشم. فهمیدم که هیچکس قرار نیست برای من معجزه کند. اگر قرار است تغییری اتفاق بیفتد، باید از درون خودم شروع شود. آن لحظه، نقطه آغاز مسیر ۸ ماههام شد.
در شروع مسیر، انگیزه داشتم اما تجربه نه. بارها در گذشته شروع کرده بودم و نیمهکاره رها کرده بودم. اما این بار فرق داشت. من یاد گرفته بودم که کاهش وزن فقط یک برنامهغذایی نیست؛ یک سبک زندگی است. یاد گرفته بودم که اگر بدنی سالم میخواهم، باید ذهن سالم بسازم. اگر قرار است تغییری شکل بگیرد، باید در رفتارهای کوچک روزانهام اتفاق بیفتد.
اولین قدمم تنظیم یک برنامه قابلاجرا بود. نه رژیمهای عجیب و غریب، نه حذفهای سختگیرانه. فقط نظم. فقط اعتدال. فقط آگاهی. شروع کردم به نوشتن آنچه میخوردم، آنچه احساس میکردم، و آنچه هر روز به دست میآوردم—حتی اگر فقط یک قدم کوچک بود. همین قدمها، همین تغییرات کوچک، کمکم تبدیل شد به عادت و عادتها، شخصیت جدیدم را ساختند.
روزهای اول سخت بود. بدنم به سبک زندگی قبلی عادت داشت و مقاومت میکرد. ذهنم گاهی میگفت: «تو همیشه همین شکلی میمانی، چرا تلاش میکنی؟» اما این بار یک چیز را یاد گرفته بودم: لازم نیست به صدای ذهنی که مرا عقب میکشد گوش دهم. باید به هدفم گوش بدهم. به آن تصویر ذهنی که از خودم ساخته بودم؛ زینبی سبکتر، سالمتر، باانرژیتر و خوشحالتر.
هر ماه که جلو میرفتم، تغییرات روی ترازو و البته روی تنفسم، پوستم، اعتماد به نفسم و حتی روی ارتباطاتم حس میشد. هر کیلو که کم میشد، انگار بخشی از سنگینیهای قدیمی هم از روحم برداشته میشد. کمکم به جای اینکه کاهش وزن فقط یک هدف باشد، تبدیل شد به بخشی از هویت من. دیگر فقط برای وزن کمکردن تلاش نمیکردم؛ برای بهتر شدن تلاش میکردم.
در ماههای چهارم و پنجم، یکی از مهمترین درسها را گرفتم: پایداری مهمتر از سرعت است. کاهش وزن اگر با عجله باشد، دوام ندارد. اما وقتی با دقت، با احترام به بدن و با شناخت خودت پیش بروی، نتیجه ماندگار میشود. من یاد گرفتم که بدنم دشمنم نیست؛ همسفرم است. فقط نیاز داشت به او گوش بدهم، نیاز داشت محبت و نظم را از من ببیند.
ماه ششم، تحول واقعی احساس شد. دیگر سبک زندگیام تغییر کرده بود. من آن آدم سابق نبودم. دیگر غذا خوردن برایم حکم فرار از احساسات نداشت؛ تبدیل شد به یک انتخاب آگاهانه. ورزش برایم اجبار نبود؛ به یک نیاز تبدیل شده بود. و مهمتر از همه: یاد گرفته بودم خودم را دوست داشته باشم—در هر وزنی، در هر مرحلهای.
وزن اولیه: 102 کیلوگرم
وزن پایانی: 72 کیلوگرم
میزان کاهش وزن: 30 کیلوگرم
این ۸ ماه فقط کاهش ۳۰ کیلو نبود. این ۸ ماه تبدیل شدن به نسخهای بود که سالها آرزویش را داشتم. من از جسمم شروع کردم، اما روحم هم تغییر کرد. امروز میدانم که اگر من توانستم، هر کسی میتواند. تنها ابزار لازم، تصمیم واقعی و کمی شجاعت است.
ماه هفتم و هشتم، ماههای تثبیت و درخشش بودند. هر روز که از خواب بیدار میشدم و سبکتر بودنم را احساس میکردم، بیشتر متوجه ارزش سختیهایی میشدم که پشت سر گذاشته بودم. وقتی آخرین بار روی ترازو ایستادم و عدد ۷۲ کیلو را دیدم، به خودم گفتم: «دیدی توانستی؟» اگر امروز این متن را میخوانی و وزن بالاتر از چیزی است که دلت میخواهد، اگر تلاش کردهای و شکست خوردهای، اگر بارها ناامید شدهای، اگر فکر میکنی تغییر غیرممکن است… از ته دل میگویم: باور کن میشود. من شاهد زندهاش هستم.
در پایان میخواهم بگویم چیزی که در سختترین روزهای مسیر، مرا سرپا نگه داشت این بود که:
«بدن تو سزاوار بهترین نسخهی توست؛ با عشق با آن رفتار کن.»
«هر قدم کوچک که امروز برمیداری، فردایی بزرگتر میسازد.»
«هیچکس به اندازه خودت نمیتواند آیندهات را تغییر دهد؛ فقط شروع کن.»